تبليغاتX
† † † سن سیز † † †
هرکس به طریقی دل ما می شکند ....
من در اتاقم مطالعه مي كنم

تو در اتاقت استراحت مي كني

او سر چهار راه آدامس مي فروشد

من شام مي خورم
تو رستوران مي روي
او گرسنه است

من به ييلاق مي روم
تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد
او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تمييز مي كند

من پول تو جيبي پسرم را مي دهم
تو پول تو جيبي دخترت را مي دهي
او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند

من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را بيش از هر كس دوست مي داري
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند

پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق مي ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند

من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم
تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري
او 6 برادر و 3 خواهر دارد

برادر من دانشگاه مي رود
خواهر تو دبيرستاني است
او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...

من عاشق شده ام
تو مي داني عشق چيست
او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است

من آن لاين هستم
تو آن لاين هستي
او بي نان است

من از سياست متنفرم
تو سياست را دوست داري
او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد

من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري
براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند

من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم
تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي
او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز لازم دارد

شهر من زيبا نيست
شهر تو زيبا است و دوستش داري
شهر او را تلي از خاك بر جا مانده از زلزله است

تفريح من گوش دادن به موسيقي است
تفريح تو ديدن فيلمي است
تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است

من از زندگي ام راضي نيستم
تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي
براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب

من او را ديده ام
تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي
او براي ما آزموني سنگين است

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 23:26  توسط Frend | 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و
Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يک هفته بعد‎ ،
Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با
Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود‎. با عشق ، مامان
+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 15:59  توسط Frend | 
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد.

اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت.

هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

بعد از يک ماه پسرک مرد...

وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...

دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده...

دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد...

ميدوني چرا گريه ميکرد؟

چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي میگذاشت

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 1:23  توسط Frend | 
نمی دانی چه ها کردی!!

مرا با آن صدای گرم و زیبایت صدا کردی

به درد ابی عشقت

             چه آسان مبتلا کردی

مرا از لا به لای دفتر عمرم جدا کردی

                                             چرا کردی؟

تو از جنس شقایق وزتبار نور

           تو از شهر اقاقی

                 شادی و مسرور

مرا از عمق تنهایی ندا کردی

ندانستی چه ها کردی!!

من از وسعت برایت گفتم و

                   تو خنده ها کردی

من از ایینه و عشق و محبت گفتگو کردم

تو صحبت از هوا کردی

من از لطف و صفای آشیان عشقمان گفتم

تو صحبت از فنا کردی

                     خطا کردی

                          جفا کردی

ندانستی چه ها کردی!!

دلم را در خم پس کوچه های شب رها کردی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 16:6  توسط Frend | 
عشق یعنی

یه ستاره تو شبای بی ستاره

عشق یعنی

یه غزل توی کلام بی قواره

عشق یعنی

یه امید توی دلای پاره پاره

عشق یعنی

یه گل سفید زیبای بهاره

عشق یعنی

یه نفر رو قلب عاشق تک سواره

عشق یعنی

که یه عاشق روی ابرا خونه داره

عشق یعنی

یه نفر برای رفتن بی قراره

عشق یعنی

اینکه زندگی بی تو فایده نداره

راستی عشق یعنی چی ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 0:35  توسط Frend | 
پس از سالها گذران عمر دیگر بار به این نتیجه رسیدهام که انسان بودن مشکل است وانسان ماندن از ان بس دشوارتر

به راستی انسان کیست؟

ایا انسان همان موجود دوپایی است که با پاهایش راه می رود وبا کمک دستانش کارهای روزمره را انجام می دهد وبا چشمان خود همه ی دیدنیها را می بیند...

پس با این اوصاف همه ی موجودات دو پا ودارای دو چشم انسان هستند.مشکل کار کجاست ؟

اینان انسان نیستند بلکه آدمند

انسان واقعی کسی است که از غم دیگران اندوهگین گردد و از شادی انان بال پرواز بگشاید و تا اوج خوشبختی پرواز نماید.

انسان کسی است که با دستان خود موانع را از سر راه خود و دیکران بردارد و دست فتاده ای را بگیرد و دست نوازش بر سر نیازمندی بکشد...

این چنین موجودی با چشمانش نه تنها دیدنی ها را می بیند بلکه نادیدنی ها را نیز می بیند و زشتی ها و زیبایی های واقعی را درک می کند.

پس بیایید دست به دست هم دهیم و انسان باشیم و انسانیت را زنده نگه داریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 0:9  توسط Frend | 

شاید این آخرین پست امسالم باشه اما این پست رو واسه تو نوشتم.تویی که خیلی راحت تنهام گذاشتی.تویی که وقتی میبینیم حتی تو چشام نگاه نمی کنی.شاید شرمت میشه اما تو و شرم؟ تویی که خندههای الکیت از صدتا گریه بدتره.اما اینش واسم جالبه که حتی دلیلی هم واسه کارت نداشتی میدونی چرا؟ آخه من واسه تو هیچی کم نذاشتم اما خوب دستت درست خوب پاداشم رو دادی.

آخه یکی نیست بهت بگه بجای اینکه از آه من بترسی از خدا بترس که از هرچی بگذره از دل شکسته ی یک بندش نمی گذره.آره با رفتنت اتاقم روشن نمی شه آخه هیچکس با صدای خسته ی من همدم نمیشه.

برو آرزو می کنم خوشبخت بشی اما نکنه تو سختیا داد نزنی تا من بیام.هرجا باشی دوست دارم بی ریا بی ریا! بی ریا!

فکر نکنی چون تنهام گذاشتی ناراحتم.نه ناراحتم چون میدونم که تو خوبی این منم که با بدیام فراریت دادم از خودم ناراحتم.

دیگه بر نمی گردی میدونم اما من تا اخرش منتظرت می مونم.تا آخرش

دلم واسه مهربونیات تنگ شده.خیلی.خیلی

کسی رو که بعد من میشه هم نفست توروخدا توری انتخاب کن که لیاقت گلی مثل ترو داشته باشه

گل من باغچه ی نو مبارک

† † †سن سیز † † †

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 0:46  توسط Frend | 
سلام.امروز یعنی ۱۱ آبان تولدم.نمی دونم چرا شب تولدم همیشه غم میاد سراغم.خیلی دلم گرفته فقط می خوام یه جمله بگم که تو پست های قبلیمم گفتم

خیلی سخت همه روز تولدت رو بهت تبریک بگن جز کسی که دوسش داری و منتظرشی

آخه گل من کجایی.نمی گی دلم خیلی واست تنگ میشه؟نمیدونی بی تو ما میشه من آخه من که ارزشی نداره پس بیا دوباره ما بشیم تا باز با تو ارزش بگیرم

دوست دارم

† † † سن سیز † † †

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 0:27  توسط Frend | 
سلام باز من ناراحتم.فکر می کنم این روزا خیلی تنها شدم.خیلی.حتی یه جورایی خداهم باهام قهر شاید واسش بنده ی خوبی نبودم.اما اخه همه تنهام گذاشتن.نه بیرون میرم نه چیزی.کلی بقل بچه ها دپرست شدم.اره دپرست این یه کم بیشتر از دپرس.اخه خدا چرا همه بدبختیا میاد و منو پیدا می کنه؟ خسته شدم از زندگیه ینواخت.بیا با هم آشتی کنیم.یادته نیوشا هم باهات قهر بود آشتی کردین بیا آشتی آخه تو هم تنهام نذار.دلم میگیره ها.منتظرتم بیایی خوابم.اون بی معرفت که حتی تو خوابمم نمیاد.عجب دنیای نامردی خلق کردی.قدیمیا راست می گن دنیا خانوم.باز این خانوما یجو مردونگی دارن اما تو چی دنیا؟

† † † سن سیز † † †

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 0:44  توسط Frend | 
سلام به همه دوستان ببخشید که اینقدر دیر اومدم.فرا رسیدن ماه مهمانی خدا رو هم تبریک میگم

مهمان خدا بودن خیلی حال میده ها من که ۱۵ روز مهمونش بودم کلی تحویل گرفت مارو با اینکه بنده ی خوبی نبودم اما دعوتم کرد ۲۱ مرداد رفتم وای شب رسیدیم مدینه رفتیم هتل زود حاضر شدیم رفتیم حرم وای چه لحظه ای بود واسه اولین بار داشتم شب مدینه رو میدیدم خیلی قشنگ بود جاتون خالی باورم نمی شد۰ بعد نماز صبح رفتیم بقیع۰ بقیع خیلی غمناک بود جایی که مظلومیت علی و امامامون حس می شه جایی که هرجا نگاه میکنی قبر ولی قبر فاطمه کو؟ سوالی که بیجواب موند واسم تو مدینه کلی خوش گذروندیم.مرقد پیامبر.مسجد پیامبر.راستی تولد امام حسین کنار خونه ی امام بودم.بعد ۷ روز باید با پیامبر وداع می کردیم و رفتیم به مسجد شجره تا محرم بشیم از اونجا رفتیم مکه وقتی اولین بار چشمم به کعبه افتادباور نکردم همش می گفتم دارم تلویزیون می بینم تا اینکه رفتم تو حیاط.وای چه عظمتی چه نیرویی باورم نمی شد تا اینکه طواف کردیم.رفتیم سعی صفا و مروه (چه صفایی کردیم تو مروه) بعدطواف نسا. شدیم حاجی ساعت ۴:۳۰ بود بعد نماز صبح اومدیم هتل کلی خوابیدم نمیدونم کی این ۷ روزم تموم شد اما ۳ بار حجرالاسود و بوسیدم.اما اخرین روز خیلی دلم گرفت چجوری با خدا ودا کنم؟ خدایا میرم اما کاری کن که همیشه اینجایی بمونم یعنی همیشه به یادش باشم.خیلی خلاصه کردم.اما کلی استفاده کردم از این موقیت

 تو پست های بعدی بیشتر میگم

† † † سن سیز † † †

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 16:27  توسط Frend |